ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺮﺍﻩ
ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﯽ ﺍﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻧﺪ ، ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ
ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﯿﻦ ﻓﻘﺮﺍ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ
ﮐﻤﮏ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ
ﻣﺪﺗﯽ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ
ﮐﻤﮏ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ.
از تو فیس بووق بود؟
هووووووم؟؟؟؟؟؟فیس بوووق چیه؟خوردنیه؟همون فیس دوغه؟؟؟
امان از یه لیوان دوغ ترررررررررررررررش!!!!!!
سلام دوست عزیز خوبی میخواستم ازت یه خواهش کنم که لینک این سایت رو تو وبلاگت بذاری چت روم گیم نازgamenazchat.ir و این یکی رو هم بذار سایت بازی gamenaz.ir لطفا لینک که کردی بهم خیر بده یا برو به همون چت روم به مدیرش بگو تا تو هم تو سایتش لینک کنه و بهت یه بنر بده خوشحالم میکنی اگه بیای دوشت گلم
استقلالی عزیز سلام
لدفن این وبلاگ مهم رو لینکش کن
ی سری هم بزن ببین چیطوریاس
استقلااااااااااااااااااااااااااال....سرورپرسپولیسه!!!!
دومیشو بلندترررررررررررر...
اصلا حواسم به مطلبت نبود
همین داستانه
وااای کلی شادمون کردی
باید برم تو مسجد این داستانو تستش کنم