شنیدم گفت پروانه به جمعی
سخن از درد خود در عشق جمعی
که من زاندم که بال و پر گرفتم
بخود این شمع را دلبر گرفتم
وز ان ساعت که او جانان من شد
وفا در راه اون پیمان من شد
قسم خوردم که تا من زنده هستم
همیشه این بت خود را پرستم
بجز رویش زدنیا دیده دوزم
بر این اتش بسازم تا بسوزم
کنون من پاس عهد خویش دارم
اگر جان خواهد از من می سپارم
ز بس نامش بود ورد زبانم
تو گویی شعله رسته در دهانم
چو بنشینم مکانم در بر اوست
چو گردم گردشم گرد سر اوست
ولی با اینهمه زیبایی او
دلم سوزد ز نابینایی او
ندارد چشم تا بیند پرم را
تن سوزان و چشمان ترم را
نمی بیند چومن میرقصم از ذوق
نمی بیند چو من میسوزم از شوق
من چونکه شمع پیشم نشیند
دلم خواهد که رویم را ببیند
دلم خواهد که حالم را ببیند
سرورم را ملالم را ببیند
یکی گفتش که ای پروانه ی مست
در این درد گران حق با تو بودست
بود اما نهان یک نکته اینجا
که گردد خاطرت از ان شکیبا
زبینایی بلی شمع است بی بخشش
ولی پرتو به بینایان کند پخش
ندارد دیده اما دیده داران
جهان بینند در نورش هزاران
دراین دنیا میان مردم پست
فراوان دیده دارد کور دل هست
تو ان شمعی که در دل دیده داری
هنرهای بسی ارزنده داری
چو طبعت پرتو افشان مثل ماه است
تو را گر کور گویند اشتباه است
.........شاعر:ن
سلام دایی قالب وبلاگت انگار کنفیکون شده(قاطی.خراب)لفطلا درستش کن!!!!





ی سری هم به وبلاگم بزن تمام بازدیدم پرید آخه بلاگفا سایتش رو تحریمیده برای همین دیگه کار نمیکرد منم از نو شروع کردم
سلام.


خیلی قشنگ بود پستت عالی پرفکت.
قالب وبلاگت علیه-----ساده در عین حال زیبا-----
سلام وبلاگ زیباییداری
...
با تبادل لینک موافقی؟؟
لطفا منو با اسم وبم بلینکید
شعرواقعا پرمعنی و زیبایی بود
حُرباش برای آزادی...