امشبب دوبــآره نــان فاحشه گی اَم
را تقسیم خوا هم کـرد
بــا پیرمــرد علیلـی پلـــاس سرخیابان
همانکه نه تـن پوشی برای فروختـن دارد و نـﮧ حتی تنی . . .
همانکه تا مرا اَز دور می بینـــد
با لبخندی بی قیمت که دنیایی می ارزد برایم...مـــرا فرشته مهربان خدا صدا می زنــــد...
...........
منبع:مجهول
گرانندلبخندهایی که به رایگان ارزانیمان میکنند
حٌرباش برای آزادی...
قشنگ بود
چـــہ زیبــــاسـت وقتے میفهے . . .


کســی . . .
زیــر ایــטּ گنــبد کبــود انتظــارت را میـکشــــد.
سلام عزیزم
بعد از سالها آپم